تبليغاتX
مرد: نوای غمگین
جمعه دوازدهم تیر 1388
انگیزه یا تصادف
دقت کنید، از بچگی دست به اسلحه بود. به ارتش رفت و تیر خورد. در میدان گاوبازی، با گاو سرشاخ شد.

چند نکته
۱) سرباز می داند اسلحه ی پر را تمیز نمی کنند.
۲) اسلحه همان اسلحه ی موروثی بود که پدرش با همان کار خود را تمام کرد.
۳) از مرگ ترسی نداشت.

چند سؤال
۱) چرا سر صبح اسلحه تمیز کرد؟
۲) چرا چند وقت بعد از صحبت تلفنی با دوست خود که در مراسم اسکار توی تلویزیون دیدش، دست به این کار زد؟
۳) چه حرف هایی با هم زدند این دو دوست؟
۴) چرا بین آن همه اسلحه، اسلحه ی موروثی؟
۵) چرا گلوله به سرش خورد؟

خودکشی ارنست میلر همینگوی تصادف نبود، انگیزه بود.
اما چه انگیزه ای

؟

+ در 5:55
سه شنبه نهم تیر 1388
روز پیش

بگیریم دیروز که چهار بار برق مان رفت(به چه دلیل نمی دانیم)، بنا کردیم "گوگول" را انداختن یک گوشه و فکر کردیم: "بولوار نیفسکی" برای هر کسی شگون داشت، برای ما... . آخر سر، یک بامداد آمد. در این اثنا، بر تمدد اعصاب سیگاری ارزانی خود کردیم. بعد به حالت دیدنی روی مبل اتاق مان، یک وری شدیم، آرنج را کنارمان روی پشتی مبل و چانه رویش. پاها را به قدری دراز کردیم که درازتر از آن ممکن نبود. چشمان مان هم آرام بستیم و از سکوت و شمعی که می سوخت، آه... .
بله، و حتی قبل تر از آن خواب به چشم مان نیامد تا همین دیشب. خواستیم یک اساطیر از خود درست کنیم که خوب با آن حال معروف می آمد. چطوری؟ آه، بلی سؤال بجایی ست. فکر کردیم آنجا ایستاده. هیچ کس دیگری نزدیکش نیست، جز ما. صدای هوار مردم پراکنده شده توی کوچه ها از دور و نزدیک می آید. اینجا و آنجای خیابان آشغال ریخته و مختصر آتشی شعله می کشد. پشت او یک ماشین است، گویی پیکان. و ما دقیقاً چون بعد را دیده ایم، به موقع می رویم درست روبرویش، با یک وجب فاصله که درست تیر به هدفی که ما داریم، یعنی شانه مان، بخورد. و از شما چه پنهان که می خورد و می سوزد. می افتیم روی زمین، او هم. بعد جیغ می کشد و کنار پایمان که جوی است، می بریمش تویش.
ما به حال نیمه جان می گوییم: اون حروم زاده های بی رگ می خواستن تورو بکشن. بعد سمبول... جونت، نجات، بد... .
رنگ پریده و گیج، گریه می کند و دستش را روی صورتمان می کشد تا هلش می دهیم و عده ای دور و برمان که حلقه می زنند و پچ پچ ها بلند می شود، او را بین چرخ ها و پاها می بینیم که می دود و پشت سرش را هم نگاه می کند.
داد می زنیم: اگه نمیرم، همه چیز رو برات... .
و باز: شما آقایون برین دنبال اون...، تا خونه... .
مرد ها هم به دو، جز یک نفر که دکتر بود، اسمش هم آرش.
ناگفته نماند از آنجا که در تمام این صحنه ها انگار حالی به حالی می شدیم، صورت درهم می کشیدیم و درد تیری حس می کردیم.
و اما بشنوید که وقتی ساعت یک بامداد خواستیم بساط خواب علم کنیم... . همان دم که رفتیم توی اتاق خودمان و دراز شدیم روی تخت، دست ها را هنوز قفل نکرده زیر سر، شنیدیم که صدای پچ پچ کنانی به فاصله ی چند ثانیه گفت: کیهان.........کیهان.
بی شک صدای زنی بود. اول فکر کردیم لابد خواهرمان است. پا شدیم، چراغ را روشن کردیم. پرسیدیم اما گفت: من صدات نکردم، اشتباه شنیدی.
ای داد. رفتیم توی اتاقمان، دوباره در که دستگیره ی بیرونش را خودمان کنده بودیم، بستیم. دستمان را گذاشتیم روی کلید چراغ و جای جای اتاق را از نظر گذراندیم. جز آت و آشغال عادی چیزی نبود. خاموش کردیم. سایه ی ماه پهن شد کف اتاق. باز دراز شدیم.
آرام گفتیم: کی هستی؟
بعد جا باز کردیم: اگه با من بودی بیا. بگو چی می خوای.
صداهای ناهنجاری که پیش تر نشنیده بودیم از دیوارهای این ور و آن ور آمد. انگار یکی در ثانیه به شصت جای دیوار بکوبد. صدای کنده شدن گچ دیوار هم می آمد. ما را می گویی، الفرار.
در ضمن الفرار داد زدیم: برو. خواهش می کنم بسه.
دویدیم توی هال، اما به نظر رسید نور هیچ جای خانه با بی برقی فرقی ندارد. کمی نشستیم و فکر کردیم. بعد بلند شدیم و وسط راه کنار میز ناهارخوری ایستادیم. گوشه ی دستمان را رویش نهاده، آرام گفتیم: مگه نگفتی مهم نیست. می ترسی بمیری بدبخت؟
بعد از این سلی لوگ، شیر شدیم و تو بگو یک ذره، ترسی... . سریع اتاق را از نظر گذراندیم. سریع چراغ را خاموش کردیم. سریع دراز کشیدیم. سریع و سریع و سریع... .
اما اشک کند روانه شد. گفتیم: تویی؟
جوابی نیامد. ما هم پاپی نشدیم. گریه می کردیم. بعد چشم مان سیاهی رفت. خوابیدیم.
کسی دوبار تقه زد به در. از خواب پریدیم. گفتیم: کیه؟
جواب نداد. دوبار دیگر. گفتیم: کیه؟
باز منفی. آخر حالا حق بده که کمی هم... . ای داد و بیداد. بلند شدیم. رفتیم دم در. چراغ را روشن کردیم، نشد. این پنجمین بار بود. اما مهم نبود. دو نفس خیلی عمیق کشیدیم. از نظر گذشت که باید سیگار را کم کنیم.
گفتن ندارد که یک پتک خلق الساعه هم دستمان رسید. چه کسی پشت در است، هیچ؟ دستگیره را که چرخاندیم، پتک را عقب بردیم طوری که می خواهیم به محض باز شدن بزنیم، اما نمی زنیم چون می دانیم پشت در همین است که می بینیم.
ما هم، ساختگی حیرت زده شدیم و مات ماندیم. ترسید. یک قدم به عقب رفت. پتک را همان طوری پس سر ول کردیم. او گریه می کرد و در دل گفتیم حتماً می گوید: اون از اونا که...، اینم از این.
رفتیم نزدیکش. دستهایش را روی صورتش گرفته بود و آرام شانه هایش می پرید. توی تاریک روشن چراغ خواب بیرون، نفهمیدیم ازش خون می آید یا نه. اما، بغلش که کردیم پودر شد. ریخت کف زمین. بعد اینها نزدیک هم آمدند و گلوله ی فلزی رنگ و رو رفته ای درست کردند. حیرت زده نگاه کردیم و روی زمین نشستیم. خم شده رویش، فکر کردیم: نوک تیزش تکان می خورد.

خرداد خوف ۸۸

+ در 5:40
جمعه پنجم تیر 1388
هنرمند ایرانی و تأثیر پذیری اش
شاعران معاصر ایرانی زیادی خواندمشان که به شکل های گوناگون و به استعاره های مختلف از موقعیات، با آب و رنگ های خودشان سروده اند که: میوه(اغلب توت) وقتی کال به درخت است از هیچ بادی بیم ندارد، اما وقتی برسد(بزرگ شود) دیگر حتی نیاز به باد و دستی برای چیدنشان نیست.

حال آن که، در قرن شانزدهم، ویلیام شکسپیر(شاعر و نمایشنامه نویس) باری این را در "هملت" آورده بود.
و در تأثیر پذیری(از سوم شخصی) خیط می کارند، جز موارد استثنا!
سؤال این که، چرا در همین جمله و روند، خوب نگاه نمی کنید و دقیق نمی شوید تا نگاه تازه از زاویه ی دیگر داشته باشید؟ چرا از همان روندی که جلویتان است، به یک بعد نگاه می کنید؟ چرا همانی که هست، هست و دیگر چیزی جز همان نیست؟

هست یا نیست، مسئله این است

+ در 5:25
پنجشنبه چهارم تیر 1388
ناتور دشت و قمار باز
شاید "ناتور دشت" جروم دیوید سلینجر، تاثیری هرچند خفیف از فضا و خفیف تر، از شخصیت پردازی آثار فئودور داستایفسکی و بلأخص "قمار باز" دارد.

؟

+ در 5:7
دوشنبه یکم تیر 1388
لاله و خاطره...

"لاله" داستان کوتاهی ست از صادق هدایت
"خاطره ی دلبرکان غمگین من" رمانی ست از گابریل گارسیا مارکز

!
.

نامه ای سرگشاده به گابریل گارسیا مارکز

گابریل عزیز
سلام جادوئی را پذیرا باش. این نامه را سه بار نوشتم و اطاعت. قبل از هرچیز خبرت کنم، یک خبر رئال جادوئی، ساعت مچی ات، همانی که گرو گذاشتی تا صد سال تنهایی را بزایند، که گم شد. دور آلت مردی دیدمش. حالا بیا بگیرش، اما قبل از سفر، یک نسخه از داستان کوتاه "لاله" را برایم بیاور. حتماً در عالم کاملاً رئال این حرف جادو جنبلی باشد، اما خودتی. مثل خودت که می گویی نوشته هایت کاملاً رئال هستند، کاملاً رئال می گویم خودتی، برش دار بیار و خاطره ات هم. روح آن خاکستری مایل به قرمز بخت هم احضار می کنیم(به طور جادوئی و البته کاملاً رئال؟)، و باهم سر این دو اثر جدال. البته دماغت جلوی ارشاد ما سوخته، چرا که بطور کاملاً جادوئی، آن ریشوها به تریش قبایشان برخورد و جادوئی تر اینکه تا چاپ اول نفهمیده بودند که تو ویرت گرفته بود با آن بیچاره ی چهارده ساله سکس بفرمایید(سر پیری و معرکه گیری؟). البته اینها در عالم جادوئی، عادی و رئال است. می بینی چه کشوری جادوئی داریم ما؟
 هرچند دیر، اما تبریک بنده را به خودت، به این جدیدترین رمان ات و فرهنگ ناب کشورت پذیرا باش، همچنان کاملاً جادوئی!

قربانت

+ در 5:24